قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
102
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بيدار گشت و با خود انديشه داشت كه مقارن آن حال يكى از خدمتكاران حرم بشارت ولادت محمود رسانيد سبكتكين را غنچهء شادمانى بر شاخسار نهال كامرانى شكفته بدان رؤيا اميدوار گشته او را مسمى بمحمود گردانيد و بسى برنيامد كه نهال اقبالش بر وجهى سايهگستر شد كه اكثر سكان ربع مسكون بظلال افضالش استظلال نمودند و از شواهد اينمعنى شهنامهء فردوسىست نظم : جهاندار محمود شاه بزرگ * به آبشخور آرد همى ميش و گرگ چو كودك لب از شير مادر بشست * بگهواره محمود گويد نخست [ 198 - داستان وزارت ابو العباس اسفراينى . ] 198 من نتايج المعادات در وصاياى نظام الملك مسطور است كه در اوائل دولت سلطان محمود ابو العباس ، فضل بن احمد اسفراينى را وزارت دادند و ميان او و على خويشاوند كه بزرگتر حجاب بود همواره كدورتى بود خواجه سلطان را از اين معنى واقف گردانيده على هرچند در باب او سعايت كردى مؤثر نيفتادى و اگر كسى ديگر در باب خواجه افسادى كردى هم از تحريك او دانسته اعتبارى نكردى تا زمانى كه دولت وزير روى در تراجع نهاده سلطان را از خود رنجانيده خواجه كسى را نزد او فرستاده از وزارت استعفا نمود سلطان جواب داد كه بر او ظلم و جورى روا نميدارم و مالى كه بقلم خود در ممالك جمع كرده بخزانه رساند و از كار معاف باشد خواجه احمد بن حسن ميمندى ميانجى بود بعد از تردد بسيار بر آن قرار شد كه خواجه صد هزار مثقال طلا بدهد و از آن شغل خطير برهد و خواجه بأدا مشغول گشته هرچه در زمان نيابت و هنگام وزارت سلطان حاصل كرده بود از صامت و ناطق و عقار و منقول تنخواه كرده مبلغها هنوز درمىبايست و خواجه حكايت فقر و فاقه را بسلطان بگفت سلطان بر حال او ترحم فرموده نزد خود طلبيد و گفت اگر بجان و سر من سوگند خورى كه بر چيز ديگر قدرت ندارم معاف باشى خواجه گفت الحال سوگند نميتوانم خورد يك بار ديگر به خانه روم و از خانواده و اهل بيت تحقيق نمايم اگر محقرى مانده رسانيده قسم ياد نمايم پس به خانه آمده بسوگندها تحت تخويف و تهديد معلوم كرد كه جزوى از اسباب دختر طفل او ، نزد يكى از تجار مانده او را بدست آورده بخزانه فرستاده بعد از آن سوگند ياد كرد كه هيچچيزى ديگر در اينوقت نيست على خويشاوند كه سالها منتظر فرصت بود مجال يافت قضا را در آن اوان پادشاه به نيت غزاى هندوستان متوجه بود بخلوتى به خدمت سلطان معروض داشت كه سالهاست كه خيانت خواجه نزد من بوضوح پيوسته چون ميديدم كه سلطان سخن مرا حمل بغرض ميگرداند چيزى نميگفتم الحمد للّه كه خيانت او بيواسطهء من ظاهر گشت اكنون سوگندى بدين عظمت را خلاف ياد نموده ، چه جنسى چندان از نفائس عالم كه در خزاين سلطان مثل آنها نيست پيش او موجود است بيت :